میدانم و میداند
انگار هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد
ساعت ها پیش میدوند جلو جلو
روزها میگذرند
و انگار من در زمان گم میشوم
و هرگزاین عقربه ها به هم نخواهند رسید
نه بخاطر کوچک و بزرگ بودنشان
فقط بخاطر عمیق بودن عشقشان
تمام پنجره ها بسته میشوند
بی انکه بهار را ببینند
بی انکه گرمای خورشید
به گلهای قالی جون بدهد
و دوباره سرما
از ساق پای نیلوفر
در این مرداب عاشقی
بالا و بالاتر میاید
و کی این بغض مرا خفه خواهد کرد
خدا میداند
salam ba ehtram davati be sher
سلام. چقدر بی احساس است مخاطب شعرتان. که این همه زیباست.
نمیدونم چرا هیچکس نظری نمیده!!!!!
موفق باشید.
سلام نیلوفر خانم حقیقتش لینکت رو از تو twitter دیدم گفتم یه سر بزنم ببینم چه جور شده وبلاگ های الان من هم یه چند سال پیش حالشو داشتم دیگه اعصابش نیست به هر حال وبلاگت خیلی قشنگه نوشته هات رو دار م میخونم نظرم وقتی که بیشتر از وبت رو خوندم میگم اگه خواستی یه سر به به وب من خیلی وقته که متروکه شده مثل خودم...چی بگم ..فعلا
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه!
کسی که می گریزد،
از گم شدن نمی ترسد...
ایده که داشتی واقعا قشنگه کلماتم خوب هستند ولی بیانش قشنگ نیست،اشعارگروس عبدالملکیان،رضا بروسان،رضا جمالی حاجیانی بخون!بهت کمک میکنه،مانا باشی
سلام خوبی
از صخرا چه خبر نیلوفر؟بارانی ابریده است یا هنوز تازیانه باد سوزان بر پیکر تفدیده اش می بارد
بی تردید امن ترین جای جهان را یافتم
هنگامی که آغوش گشودی
مومن به آیه های تو بودم
که این آغاز سخن بود
و پایانی ندارد
من گمگشته دیار محبتم
سلام خوبی عزیز کم پیدا شدی سر بزن خوشحال میشم